هيام نه تا ده ماهگي

اينم آبجي ده ماهه و قلدر من 
البته الان كه ماماني داره اين مطلب رو ميزاره آبجي يازده ماهش شده ولي چون بايد عكس ها و خاطرات رو به ترتيب بزاريم توي وبلاگ از ده ماهگيش مي نويسم و يازده ماهگي بماند براي بعد 

هيام خانم عاشق عينك و كلاهه ![]()

آبجي الان هفتا دندون داره و خنده هاش خيلي قشنگه 


جديدا آبجي هيام سعي ميكنه كفشاشو خودش بپوشه
هرچند كه سعي و تلاشش بي نتيجه ميمونه
ولي باز پاشو به زور ميخواد توي كفش كنه 
ماماني عاشق اين دنپايي انگشتيه هيامه 

هيام كه نه ماهش تكميل شد ، يكم اسفتد ماماني رفت سركار
صبح ساعت هفت تا دو نيم بعد از ظهر من و هيام پيش مامان بزرگيم تا ماماني برگرده 
البته براي من زياد سخت نيست ولي آبجي چون شير خشك نميخوره خيلي سختشه 

آبجي بيست و چهار ساعته توي كمد و كشوها ميگرده 
و لباسا رو يكي يكي بيرون ميريزه و بعد خودش توي كشو ميشينه 

اينجا هيام نه ماه و ده روزشه و با خوشحالي عينك بابايي رو برداشته
![]()


تا كلاه منو ميبينه ذوق ميكنه و ميخواد كلاهمو برداره ![]()

از طرف شركت بابايي دعوت شديم به جشن

دخترك عاشق كلاه![]()

با برو بچ وعمه خديجه اومديم گردش در مزرعه ، هيام تازه از خواب بيدار شده
اينجا هم تا بيدار شد گفت آب
آب رو هم بايد ليوان بديم دستش كه خودش ميل كنه


هيامه نه ماه و شانزده روزه توي مغازه بابايي 




هيام نه تا ده ماهگي
